سلام به همگی
سلام دوستای خوبم
بعد از مدتها اومدم و با یه خبر
از این به بعد منو با یه وبلاگ دیگه میبینین
منتظر حضور سبزتون تو خونه آبی هستم
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
سلام دوستای خوبم
بعد از مدتها اومدم و با یه خبر
از این به بعد منو با یه وبلاگ دیگه میبینین
منتظر حضور سبزتون تو خونه آبی هستم
حال من دست خودم نيست
ديگه آروم نمي گيرم
دلم از کسي گرفته
که ميخوام براش بميرم
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن
پاي دنياي تو موندم
مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر
تا دلت بسوزه کم کم
مثل آينه روبرومه
حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم
عاشقي کن منو نشکن
منو نشکن ...
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن
نگاهم کن که من رو به سقوط ام
نه این منی ست منی که رو به روت ام
بذار همه ببینن اسمونم بی فروغه
بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن یه کاری کن نگو سهم من این بوده
نذار از هم بپاشم من از این تکرار بیهوده
یه کاری کن یه کاری کن که می ترسم از این اوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ای یار
این منم پرشکسته خسته ی خسته
از خودم بیزار پر و بال شکسته
ببین اسیر بن بست جنون ام
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
امروز چشمانم خیره به در خشکیدند
کسی نبود نبض دلتنگیم را بگیرد
تو هیچگاه تپش قلبم را نشنیدی
فردا مرا در خاک میگذارند
دیگر کسی انتظار چشمهایت را نمیکشد
و تو برایم خواهی گریست
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم
تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها
فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز
عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده
... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن
باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم
با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که
تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب
من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور
نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات
تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل
کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم
مست میشم...مست از عطرت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء
اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت
دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت
دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این
تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه..
پر از اشکهای گرم عاشقونه
![]()
در سردي يک غروب دل تنها شد
بعد از تو تمام شهر بي فردا شد
من بيشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکي اش رسوا شد
وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت
پرواز به شکل تازه اي معنا شد
در آتش عشق تو ببين سهم مرا
تو رفتي و دود از دل من بر پاشد
اين درد، عجيب لحن تندي دارد
چون مشت تو بد جور برايم واشد
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
...ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد
...کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت می شد
...کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم
...کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم
...می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود
می دانم که نمی دانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت
...انتـــــــــــــــــــــــــــــظار
...شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي
!تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد
!تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بی صدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و
.... !براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد
!!!از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
هيچكي نميتونه بفهمه كه دلم از چي گرفته
هيچكي نميتونه بفهمه كه صدام از چي گرفته
هيچكي نميمونه تا با من توي راهم همسفر شه
آخه ميترسه كه با من ، با دل من در به در شه
هيچكي نميدونه كه چشمام چرا هميشه خيسه خيسه
چرا هيچكي حتي يه نامه واسه من ديگه نمي نويسه
هيچكي نميدونه كه قلبم تا حالا چند دفعه شكسته
هيچكي نميدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته
آخه تو كلبه ي سوت و كور و تاريك قلبم خورشيد كه جا نميشه
ميدونم اگه تا لحظه ي مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه
دیگه تو رو ندارم تو رو ازم گرفتن
گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن
گفتن عشقتو کجا لایق اسمه اون میشه
گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه
اگه که خالی دستام اگه هیجی ندارم
عوضش برای تو یه قلبه دیووووووونه دارم
اگه که تو رو گرفتن اگه تو داری میری
عوضش توی خیالم باتو پروازی دارم
یکی دیوانه ای آتش برافروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه ی آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن، خاکسترم کن
مسم، در بوته هستی زرم کن
"فریدون مشیری"
گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست
ردپای اشکهایم رابگیر
تابدانی خانه ی عشقت کجاست
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اینقد ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی بیشه ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه ی چشام... حقیر لایق تو نیست
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم
دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم
بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند
خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم


اسکله ی ناز چشات حریم امن قایقم
تو ساعت یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم
گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم
هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم
تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو میکشم
ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم
آی قصه ی بی سرو ته شعر بدون قافیه
برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه


سلام به همگي دوستاي خوب و نازنينم
شرمنده كه اين مدت نتونستم آپ كنم
به بزرگي خدتون ببخشيد
ديگه دانشجو بودن براي آدم وقتي نميزاره![]()
ولي قول مي دم از اين به بعد در خدمتتون باشم
براتون آرزوي موفقيت مي كننم
خوش باشيد
باور عوام بر این اساس است که انسان ها به سوی افرادی کشیده می شوند که از نظر روحی شباهت هایی با آنها دارند؛ البته در این میان جذابیت فیزیکی نیز نقش مهمی را بازی می کند. پائلو هال، روانکاو مسائل خانوادگی به ما می گوید که چرا افراد همیشه عاشق یک سری تیپ های خاص می شوند و تیپ های دیگر برایشان جذابیتی ندارند. 
دلم چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما یه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود ................
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!![]()
آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم
بيش از اين من طاقت هجران ندارم
كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري
نو گلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني
ناپسنديده بود دل شكستن
رشته الفت و ياري گسستن
-كي كني اي پري، ترك ستمگري ،
مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد
اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم
هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...
هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...

به تو که معنای احساس به تو که عزیزترینی
به تو که عشق رو نباختی یه ستاره رو زمینی
از قدیما گفتی بودی عاشقی مرزه گناهه
هر کی مرزه عشقرو رد کرد زندگیش دیگه تباهه
تو میگی که من تباهم تو میگی پراز گناهم
مرزه عشقرو میشکنم تا بشکنه قلبه سیاهم
حالا من مرزو شکستم قلبه سنگینت تو دستم
میچکه قطره اشکم پس هنوزم زنده هستم
به زلالی صداقت به صداقته رفاقت
دوری عزیزترینو دله من نداره طاقت
بدون از رو سادگیم بود اگه من مرزو شکستم
اما تا آخر دنیا همیشه عاشقت هستم
همیشه عاشقت هستم

امروز پرواز خواهم کرد...دور خواهم شد از اين خاک غريب...بالهای آگاهی ام گسترده اند...نگريستن اين جهان از افقی دور دست لذت بخش ترين فرايند هستی است...می خواهم از جايی فراتر بر اين جهان آميخته با درد و لذت نظری بيفکنم...آرام آرام بر می خيزم...حس درد تفاوت ...اما فراتر از آن اشياق برای کشف حقايق و عشق بر دانستن...کم کم احساس می کنم از قيد و بند ها رهيده ام...کم کم بر بلند نای آگاهی می رسم...مشاهداتم حيرت آور است...عده ای را می بينم که خنده سر می دهند...همه چيز را به سخره می گيرند...در لابلای خنده هاشان ضجه ها را می توان شنيد...روزگاری بر آنان نام نهليست ( پوچگرا ) می نهاديم...اما اکنون بايد دنبال نام ديگری باشيم...اصلا نام را ول کن!...فقط ببين و لمس کن اين حقايق را...عده ای ديگر در حال گريه اند...با گريه هاشان درياهايی شور در حال شکل گيری است...اينان گريه می کنند و به گمان خود بهترين گردونه ی هستی اند...اما...در فرايند اين هستی بی انتها نقشی ندارند...فقط دريا ها را پر خواهند کرد و در اين درياهای پر از شوری غرق خواهند شد..افرادی که درد عشق را چشيده اند اين گريه ها را می شناسند...روزگاری از اين کلمه ی سه حرفی سخنان زيادی رانده اند...اين کلمه ی سه حرفی فقط در اتاقی زيبا حبست می کند...و اجازه ی فرار از آن را بر تو نخواهد داد...اتاقی با سوراخ هايی که در نظر محبوس نمود دالان هايی بس بزرگ و تو در تو را دارد...اين ها را از بلندای آگاهی آسان می توان لمس کرد...عده ای در آبشخور مساجد و کليسا ها و...خود را اسير ساخته اند...نمی دانند چه می کنند فقط می پندارند هر آنچه می کنند درست است...عده ای را می بينم که مثل کودکان خردسال فقط با الفاظ و مظاهر بازی می کنند...و آن طرفتر ... خيلی دورتر ... عده ای در حال انديشه اند و با انديشه هاشان جهان هستی در حال شکل گيری است...اينان اند که صاحبان اصلی زمين اند درود بر اينان و درود بر زرفنای تفکر
...
در پناه آگاهی

به پای تو هدر شدم. یه عمره در به در شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو
سوختمو ساختم برات .آبرومو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو
نازکتر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی
حرفامو کاش میفهمیدی
سهم من از عشق این نبود.
نفس بودی نه یک هوس
هیشکی نبود تو بودی بس
سهم من از تو خاطرس
حالا میای میگی برو
محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من
برنده برگشتم آخه بهت میخندن خوب من
آخه هنوزم بعضیا راستو دروغو میدونن
یه عده عاشق حیله رو از توی چشمات میخونن
گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بزاری
خوب که خراب تو شدم بگی که دوسم نداری
سرم تو کارم بودوبس.سرزده از راه اومدی
گفتم ستاره نمیخوام
گفتی که ازماه اومدی
به پای تو هدر شدم یه عمره در به در شدم
همیشه در سفر شدم........
حالا میای میگی برو