تبليغاتX
عشق و زندگی

عشق و زندگی

گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

سلام به همگی

سلام دوستای خوبم

بعد از مدتها اومدم و با یه خبر

از این به بعد منو با یه وبلاگ دیگه میبینین

منتظر حضور سبزتون تو خونه آبی هستم

اتاق آبی

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 22:28  توسط محمد   | 

شما بگین ؟؟؟؟؟؟

 

 

 

...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:17  توسط محمد   | 

دلنوازان

حال من دست خودم نيست

ديگه آروم نمي گيرم

دلم از کسي‌ گرفته

که مي‌خوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي

باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي

باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن

پاي دنياي تو موندم

مثل عاشق هاي عالم

تا منو ببخشي آخر

تا دلت بسوزه کم کم

مثل آينه روبرومه

حس با تو بودن من

دارم از دست تو ميرم

عاشقي کن منو نشکن

منو نشکن ...

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي

باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي

باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 15:1  توسط محمد   | 

نگاهم کن ...

نگاهم کن که من رو به سقوط ام
نه این منی ست منی که رو به روت ام
بذار همه ببینن اسمونم بی فروغه
بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن یه کاری کن نگو سهم من این بوده
نذار از هم بپاشم من از این تکرار بیهوده
یه کاری کن یه کاری کن که می ترسم از این اوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ای یار
این منم پرشکسته خسته ی خسته
از خودم بیزار پر و بال شکسته
ببین اسیر بن بست جنون ام
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 19:25  توسط محمد   | 

دیروز ساعت بیقراریم خوابید

                                                      امروز چشمانم خیره به در خشکیدند

                  کسی نبود نبض دلتنگیم را بگیرد

                                                     تو هیچگاه تپش قلبم را نشنیدی

                 فردا مرا در خاک میگذارند   

                                                   دیگر کسی انتظار چشمهایت را نمیکشد

                                و تو برایم خواهی گریست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 0:14  توسط محمد   | 

...

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم
تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه

دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 15:57  توسط محمد   | 

به این تنهایی دل بستم

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها
فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز
عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده
... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن
باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم
با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که
تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب
من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور
نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات
تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل
کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم
مست میشم...مست از عطرت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء
اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت
دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت
دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این
تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه..
پر از اشکهای گرم عاشقونه

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:51  توسط محمد   | 

در سردي يک غروب دل تنها شد 
                         بعد از تو تمام شهر بي فردا شد 
                                          من بيشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکي اش رسوا شد 
                         وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت 
                                           پرواز به شکل تازه اي معنا شد
در آتش عشق تو ببين سهم مرا 
                          تو رفتي و دود از دل من بر پاشد 
                                           اين درد، عجيب لحن تندي دارد 
     چون مشت تو بد جور برايم واشد

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 23:39  توسط محمد   | 

دلتنگی

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت می شد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود

می دانم که نمی دانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بی صدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 14:57  توسط محمد   | 

هيچكي نميتونه بفهمه كه دلم از چي گرفته
هيچكي نميتونه بفهمه كه صدام از چي گرفته
هيچكي نميمونه تا با من توي راهم همسفر شه
آخه ميترسه كه با من ، با دل من در به در شه

هيچكي نميدونه كه چشمام چرا هميشه خيسه خيسه
چرا هيچكي حتي يه نامه واسه من ديگه نمي نويسه
هيچكي نميدونه كه قلبم تا حالا چند دفعه شكسته
هيچكي نميدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو كلبه ي سوت و كور و تاريك  قلبم خورشيد كه جا نميشه
ميدونم اگه تا لحظه ي مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 12:50  توسط محمد   | 

دیگه تو رو ندارم تو رو ازم گرفتن
گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن
گفتن عشقتو کجا لایق اسمه اون میشه
گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه
اگه که خالی دستام اگه هیجی ندارم
عوضش برای تو یه قلبه دیووووووونه دارم
اگه که تو رو گرفتن اگه تو داری میری
عوضش توی خیالم باتو پروازی دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 11:40  توسط محمد   | 

دیوانه

یکی دیوانه ای آتش برافروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه ی آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن، خاکسترم کن
مسم، در بوته هستی زرم کن

 

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:17  توسط محمد   | 

گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست

ردپای اشکهایم رابگیر

 تابدانی خانه ی عشقت کجاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 21:17  توسط محمد   | 

گفتگوی عاشق و معشوق...

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم
که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از
دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم،
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که
در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام
لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است
که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،
اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای
روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی
و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که
به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ
فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست،
از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم
که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن
اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم.
تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت.
ولی تو منو واسه همیشه میخوای .
توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار.
قدرت خواستن و رسیدن عطا کن.
به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم،
نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...
کمکم کن تا پیش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 21:13  توسط محمد   | 

عشق من

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم


یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم


بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


اینقد ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی


اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم


بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه


یا روی بیشه ی چشات غبار آهم بمونه


تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی


شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

 

حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست


پیش تو آینه ی چشام... حقیر لایق تو نیست


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم


بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 19:50  توسط محمد   | 

دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم
بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند
خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط محمد   | 

اسكله...

اسکله ی ناز چشات حریم امن قایقم

تو ساعت یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم

گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم

هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم

تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو میکشم

ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم

آی قصه ی بی سرو ته شعر بدون قافیه

برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:36  توسط محمد   | 

سلام به همگي دوستاي خوب و نازنينم

شرمنده كه اين مدت نتونستم آپ كنم

به بزرگي خدتون ببخشيد

ديگه دانشجو بودن براي آدم وقتي نميزاره

ولي قول مي دم از اين به بعد در خدمتتون باشم

براتون آرزوي موفقيت مي كننم

خوش باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:21  توسط محمد   | 

چرا عاشق مي شويم؟

باور عوام بر این اساس است که انسان ها به سوی افرادی کشیده می شوند که از نظر روحی شباهت هایی با آنها دارند؛ البته در این میان جذابیت فیزیکی نیز نقش مهمی را بازی می کند. پائلو هال، روانکاو مسائل خانوادگی به ما می گوید که چرا افراد همیشه عاشق یک سری تیپ های خاص می شوند و تیپ های دیگر برایشان جذابیتی ندارند.
در برخی از روابط گاهی اوقات مشاهده می شود که تمام دعواها تنها از سوی یکی از طرفین شروع می شود. در چنین حالتی یک نفر هست که همیشه آتش به پا می کند و دیگری با حفظ آرامش، مانند آبی بر روی آتش عمل می کند. شاید هر دوی آنها احساسات واقعی خودشان را درک نمی کنند، اما در کنار یکدیگر احساس خوشبختی می کنند. به هر حال همه روزه زوج های مختلف این مسئله را به شیوه های متفاوت تجربه می کنند. این احساس یکی شدن چیزی است که هنری دیکس – رواندرمانگر و مشاور خانواده - از آن به عنوان پیوندی در ضمیر ناخودگاه یاد می کند.

پیوند ناخوداگاه
هر یک از افراد دارای پیش زمینه های روانی مخصوص به خود هستند. همه ما در ذهن خود جزئيات تجربه ها و خاطرات گذشته را ذخیره کرده ایم. افرادی که ما جذب آنها میشویم پیش زمینه ای در ذهن خود دارند که مکمل پیش زمینه ذهنی ماست. انسانها به دنبال شباهت ها هستند اما در عین حال چیزی که بیش از همه آنها را جذب طرف مقابل می کند، تفاوت هاست.

جذب شخصیت مخالف شدن
خاستگاه این پیوند ناخوداگاه یافتن کسی است که مکمل شخصیت فرد باشد. شاید در ظاهر شباهت هایی به شما داشته باشد، اما در حقیقت این تفاوت های ذاتی است که شما دو نفر را به یکدیگر علاقمند می کند. اغلب افراد در پی یافتن کسی هستند که بتوانند از او چیزهایی یاد بگیرند.
یک شریک ایده آل فردی است که با مشکلات زندگی مشابه دست و پنجه نرم کرده باشد، اما راه متفاوتی برای فائق آمدن به آنها پیدا کرده باشد و کلاً زندگی خود را به شیوه دیگری اداره کرده باشد. اگر بتوانید نیمه گمشده خود را پیدا کنید، از نظر روانی می توانید بهترین ارتباط را با او برقرار کنید.
هر چند هیچ رابطه ای شبیه دیگری نیست اما روانشناسان به شباهت هایی میان برخی از این پیوندهای ناخوداگاه رسیده اند. آیا تا کنون شما متوجه این امر شده اید؟
در این قسمت مرور کوتاهی بر روی برخی از تیپ های متفاوت روابط دو طرفه داریم:
والد و فرزند– این نوع ارتباط عموماً بر پایه استقلال و اطمینان بنا نهاده می شود. تحت این شرایط، یکی از شرکا برای حل مشکلات و مسائل، به شیوه یک کودک رفتار میکند. او بر این باور است که اگر احساس ناامنی، وابستگی و نیازمندی از خود نشان دهد، طرف مقابل همچنان به دنبال او می آید و او را حمایت خواهد کرد. از سوی دیگر شریک دوم نیز نقش والد را بازی می کند. وی با این کار به نیازهای شخصی خود بی توجهی کرده، از خود استقلال نشان می دهد و به این ترتیب نیازهای فرد مقابل را برآورده میسازد.
ارباب و برده – در این نوع رابطه زوجین بر سر مسائلی نظیر قدرت و اختیار و کنترل رابطه مشکل دارند. همیشه یکی از طرفین از اینکه بخواهد به حرف های طرف مقابل گوش دهد احساس خوبی پیدا نمی کند. تحت این شرایط به او احساس ناامنی بسیار زیادی دست می دهد، به همین دلیل قدری ریاست طلب شده و اداره تمام امور خانوادگی را به عهده می گیرند. طرف مقابل هم که از به عهده گرفتن هر گونه مسئولیتی وحشت دارد، پا فراتر از مرزهای تعیین شده نمی گذارد و کنترل همه امور را در اختیار همسر ریاست طلب خود قرار می دهد.
خواهان و دوری کننده – در این حالت هر دو نفر از صمیمت بیش از اندازه می ترسند، اما باز هم مثل سایر موارد فوق در کنار هم احساس خوشبختی می کنند. توافق بازگو نشده آنها این است که یکی باید دائما در حال تعقیب دیگری باشد. وی همیشه به طرف مقابل غر می زند و صمیمیت بیشتری را از او طلب می کند، این در حالی است که طرف دیگر همیشه به نحوی در حال فرار از شریک خود می باشد. تعقیب و گریز آنها به دور محور یک دایره است.
بت و بت پرست – یکی از طرفین دیگری را مانند یک بت بزرگ می کند و سپس به پرستش او می پردازد. هر دو نفر به طور ناخودآگاه با هم توافق می کنند که این بازی را ادامه دهند.
دو تیپ رایج دیگر نیز در روابط میان خانم ها و آقایون وجود دارد؛ کسانی که در این دو گروه قرار می گیرند معمولاً مشکلات یکسانی دارند و برای حل مشکلاتشان نیز راه حل های یکسانی پیدا می کنند.
کودک در آشیانه– مطمئنم که تا کنون با چنین تیپی برخورد زیادی داشته اید. آنها شبیه به یکدیگر هستند و اغلب لباس های مشابهی می پوشند. سرگرمی های یکسانی دارند و از همه مهمتر از چیزهای یکسانی بدشان می آید. آنها تلاش میکنند تا هر چیز بدی را از رابطه ایده آلشان دور نگه دارند و سعی دارند تا در مقابل دنیای بزرگ و بد خارجی ایستادگی نمایند.
سگ و گربه– ظاهراً به نظر می رسد که بهتر بود این دو نفر هیچ وقت یکدگیر را ملاقات نمی کردند. آنها دائماً بر سر مسائل مختلف با یکدیگر جر و بحث و دعوا دارند. همیشه جبهه جنگ را حفظ می کنند و اینطور نشان می دهند که به هیچ وجه تمایلی به ایجاد صمیمیت ندارند.
شاید احساس کنید که در رابطه شخصی شما قدری از تمام تیپ های متفاوت وجود دارد. همچنان که رابطه به جلو پیش می رود، طرفین دخیل نیز از نظر روحی و روانی رشد می کنند و بدیهی است که الگوی های رفتاری آنها با گذشت زمان تغییر می کند. به عنوان مثال در زمان بیماری و آسیب دیدگی ممکن است طبق الگوی والد و فرزند عمل کنید. همچنین اگر در رابطه خود تولد یک کودک پیش بیاید، ممکن است والدین طبق الگوی رفتاری کودکی در آشیانه عمل کنند.

ارتباط خوب و بد
هر ارتباطی که با دیگران برقرار می کنیم ابتدا به ساکن به منظور محافظت شخصی در برابر ناراحتی هاست. بسیاری از زوج ها تا زمانیکه مسئله ای پیرامون جدایی شان رخ ندهد، متوجه پیوند ناخودآگاهی که با یکدیگر دارند، نمی شوند. همه ما رشد می کنیم و به بلوغ فکری دست پیدا می کنیم. خواستهایمان به مرور زمان تغییر می کنند و نیاز داریم که رابطه مان نیز به مثابه آن عوض شده و با آن تغییرات سازگاری پیدا کنند.
مشکل اساسی زمانی ایجاد می شود که یک یا هر دوی طرفین احساس کنند نمیتوانند عواطف خود را به درستی به طرف مقابل بروز دهند و از الگوهای رفتاری استفاده می کنند که برای رابطه آنها تاریخ گذشته محسوب می شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 16:39  توسط محمد   | 

یه شعر زیبا


 

دلم چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما یه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 12:15  توسط محمد   | 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد


و معامله به این ترتیب انجام می شود ................


نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 15:1  توسط محمد   | 

آتشي در سينه دارم جاوداني

عمر من مرگي است نامش زندگاني

رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم

بيش از اين من طاقت هجران ندارم

كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري

شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري

نو گلي زيبا بود حسن و جواني

عطر آن گل رحمت است و مهرباني

ناپسنديده بود دل شكستن

رشته الفت و ياري گسستن

-كي كني اي پري، ترك ستمگري ،

مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم

گرچه ناز دلبران دل تازه دارد

ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد

اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم

جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم

دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما

آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 18:49  توسط محمد   | 

هرگز


هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...

هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...


هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...


هرگز


هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...


هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...


هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...


به آسوني هرگز  از دستش نده...


شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 13:6  توسط محمد   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 13:30  توسط محمد   | 

به تو که عزیزترینی

به تو که معنای احساس به تو که عزیزترینی
به تو که عشق رو نباختی یه ستاره رو زمینی
از قدیما گفتی بودی عاشقی مرزه گناهه
هر کی مرزه عشقرو رد کرد زندگیش دیگه تباهه
تو میگی که من تباهم تو میگی پراز گناهم
مرزه عشقرو میشکنم تا بشکنه قلبه سیاهم
حالا من مرزو شکستم قلبه سنگینت تو دستم
میچکه قطره اشکم پس هنوزم زنده هستم
به زلالی صداقت به صداقته رفاقت
دوری عزیزترینو دله من نداره طاقت
بدون از رو سادگیم بود اگه من مرزو شکستم
اما تا آخر دنیا همیشه عاشقت هستم

همیشه عاشقت هستم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:59  توسط محمد   | 

دعای خیر پدر

این داستان خیلی قشنگه


مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 18:26  توسط محمد   | 

با تو زنده ام و برای تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 18:6  توسط محمد   | 

عشق يك آسمان باز است و عاشق بودن در پرواز بودن است........

امروز پرواز خواهم کرد...دور خواهم شد از اين خاک غريب...بالهای آگاهی ام گسترده اند...نگريستن اين جهان از افقی دور دست لذت بخش ترين فرايند هستی است...می خواهم از جايی فراتر بر اين جهان آميخته با درد و لذت نظری بيفکنم...آرام آرام بر می خيزم...حس درد تفاوت ...اما فراتر از آن اشياق برای کشف حقايق و عشق بر دانستن...کم کم احساس می کنم از قيد و بند ها رهيده ام...کم کم بر بلند نای آگاهی می رسم...مشاهداتم حيرت آور است...عده ای را می بينم که خنده سر می دهند...همه چيز را به سخره می گيرند...در لابلای خنده هاشان ضجه ها را می توان شنيد...روزگاری بر آنان نام نهليست ( پوچگرا ) می نهاديم...اما اکنون بايد دنبال نام ديگری باشيم...اصلا نام را ول کن!...فقط ببين و لمس کن اين حقايق را...عده ای ديگر در حال گريه اند...با گريه هاشان درياهايی شور در حال شکل گيری است...اينان گريه می کنند و به گمان خود بهترين گردونه ی هستی اند...اما...در فرايند اين هستی بی انتها نقشی ندارند...فقط دريا ها را پر خواهند کرد و در اين درياهای پر از شوری غرق خواهند شد..افرادی که درد عشق را چشيده اند اين گريه ها را می شناسند...روزگاری از اين کلمه ی سه حرفی سخنان زيادی رانده اند...اين کلمه ی سه حرفی فقط در اتاقی زيبا حبست می کند...و اجازه ی فرار از آن را بر تو نخواهد داد...اتاقی با سوراخ هايی که در نظر محبوس نمود دالان هايی بس بزرگ و تو در تو را دارد...اين ها را از بلندای آگاهی آسان می توان لمس کرد...عده ای در آبشخور مساجد و کليسا ها و...خود را اسير ساخته اند...نمی دانند چه می کنند فقط می پندارند هر آنچه می کنند درست است...عده ای را می بينم که مثل کودکان خردسال فقط با الفاظ و مظاهر بازی می کنند...و آن طرفتر ... خيلی دورتر ... عده ای در حال انديشه اند و با انديشه هاشان جهان هستی در حال شکل گيری است...اينان اند که صاحبان اصلی زمين اند درود بر اينان و درود بر زرفنای تفکر

...

در پناه آگاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 21:5  توسط محمد   | 

عشق و هوس

خانه اي خالي، آرام
صداي التهاب تن هاي عصيان روي گلهاي زرد، روي حجم لرزان خيال
طعم چاي داغ
پنجره پوشيده
من و تو آويزان، بي حجم
انگشتها بي پروا روي زاويه صورت، كشيده تا انتها
رقص دست
بلندي قامتي در آغوش كوچك آرزو
ديوار، ديوار، ديوار، ديوار
صداي خشكي آب
صداي همسايه
صداي دوره گرد كوچه
صداي پاي پله
صداي هراس!
گم مي شود همه در صداي لبهاي التماس
نه لحظه اي به هوس
كه ساعتها در عشق
مكرٌر
تا مرز ميان عشق و هوس و دوباره از عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 21:3  توسط محمد   | 

به پای تو هدر شدم. یه عمره در به در شدم

همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو

سوختمو ساختم برات .آبرومو باختم به پات

شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو

نازکتر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی

حرفامو کاش میفهمیدی

سهم من از عشق این نبود.

نفس بودی نه یک هوس

هیشکی نبود تو بودی بس

سهم من از تو خاطرس

حالا میای میگی برو

محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من

برنده برگشتم آخه بهت میخندن خوب من

آخه هنوزم بعضیا راستو دروغو میدونن

یه عده عاشق حیله رو از توی چشمات میخونن

گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بزاری

خوب که خراب تو شدم بگی که دوسم نداری

سرم تو کارم بودوبس.سرزده از راه اومدی

گفتم ستاره نمیخوام

گفتی که ازماه اومدی

به پای تو هدر شدم یه عمره در به در شدم

همیشه در سفر شدم........

حالا میای میگی برو

گلی که همه اوراببویندعطرش راازدست میدهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 19:35  توسط محمد   |