تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 

گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست

ردپای اشکهایم رابگیر

 تابدانی خانه ی عشقت کجاست

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 13 تیر1387  |
 گفتگوی عاشق و معشوق...
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم
که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از
دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم،
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که
در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی.
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام
لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است
که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،
اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای
روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی
و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که
به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ
فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست،
از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم
که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن
اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم.
تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت.
ولی تو منو واسه همیشه میخوای .
توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار.
قدرت خواستن و رسیدن عطا کن.
به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم،
نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...
کمکم کن تا پیش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردار
|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 2 خرداد1387  |
 عشق من

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم


یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم


بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


اینقد ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی


اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم


بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه


یا روی بیشه ی چشات غبار آهم بمونه


تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی


شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

 

حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست


پیش تو آینه ی چشام... حقیر لایق تو نیست


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم


بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در شنبه 21 اردیبهشت1387  |
 

دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم
بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند
خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 8 اردیبهشت1387  |
 اسكله...

اسکله ی ناز چشات حریم امن قایقم

تو ساعت یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم

گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم

هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم

تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو میکشم

ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم

آی قصه ی بی سرو ته شعر بدون قافیه

برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 2 اسفند1386  |
 

سلام به همگي دوستاي خوب و نازنينم

شرمنده كه اين مدت نتونستم آپ كنم

به بزرگي خدتون ببخشيد

ديگه دانشجو بودن براي آدم وقتي نميزاره

ولي قول مي دم از اين به بعد در خدمتتون باشم

براتون آرزوي موفقيت مي كننم

خوش باشيد

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 2 اسفند1386  |
 چرا عاشق مي شويم؟
باور عوام بر این اساس است که انسان ها به سوی افرادی کشیده می شوند که از نظر روحی شباهت هایی با آنها دارند؛ البته در این میان جذابیت فیزیکی نیز نقش مهمی را بازی می کند. پائلو هال، روانکاو مسائل خانوادگی به ما می گوید که چرا افراد همیشه عاشق یک سری تیپ های خاص می شوند و تیپ های دیگر برایشان جذابیتی ندارند.
در برخی از روابط گاهی اوقات مشاهده می شود که تمام دعواها تنها از سوی یکی از طرفین شروع می شود. در چنین حالتی یک نفر هست که همیشه آتش به پا می کند و دیگری با حفظ آرامش، مانند آبی بر روی آتش عمل می کند. شاید هر دوی آنها احساسات واقعی خودشان را درک نمی کنند، اما در کنار یکدیگر احساس خوشبختی می کنند. به هر حال همه روزه زوج های مختلف این مسئله را به شیوه های متفاوت تجربه می کنند. این احساس یکی شدن چیزی است که هنری دیکس – رواندرمانگر و مشاور خانواده - از آن به عنوان پیوندی در ضمیر ناخودگاه یاد می کند.

پیوند ناخوداگاه
هر یک از افراد دارای پیش زمینه های روانی مخصوص به خود هستند. همه ما در ذهن خود جزئيات تجربه ها و خاطرات گذشته را ذخیره کرده ایم. افرادی که ما جذب آنها میشویم پیش زمینه ای در ذهن خود دارند که مکمل پیش زمینه ذهنی ماست. انسانها به دنبال شباهت ها هستند اما در عین حال چیزی که بیش از همه آنها را جذب طرف مقابل می کند، تفاوت هاست.

جذب شخصیت مخالف شدن
خاستگاه این پیوند ناخوداگاه یافتن کسی است که مکمل شخصیت فرد باشد. شاید در ظاهر شباهت هایی به شما داشته باشد، اما در حقیقت این تفاوت های ذاتی است که شما دو نفر را به یکدیگر علاقمند می کند. اغلب افراد در پی یافتن کسی هستند که بتوانند از او چیزهایی یاد بگیرند.
یک شریک ایده آل فردی است که با مشکلات زندگی مشابه دست و پنجه نرم کرده باشد، اما راه متفاوتی برای فائق آمدن به آنها پیدا کرده باشد و کلاً زندگی خود را به شیوه دیگری اداره کرده باشد. اگر بتوانید نیمه گمشده خود را پیدا کنید، از نظر روانی می توانید بهترین ارتباط را با او برقرار کنید.
هر چند هیچ رابطه ای شبیه دیگری نیست اما روانشناسان به شباهت هایی میان برخی از این پیوندهای ناخوداگاه رسیده اند. آیا تا کنون شما متوجه این امر شده اید؟
در این قسمت مرور کوتاهی بر روی برخی از تیپ های متفاوت روابط دو طرفه داریم:
والد و فرزند– این نوع ارتباط عموماً بر پایه استقلال و اطمینان بنا نهاده می شود. تحت این شرایط، یکی از شرکا برای حل مشکلات و مسائل، به شیوه یک کودک رفتار میکند. او بر این باور است که اگر احساس ناامنی، وابستگی و نیازمندی از خود نشان دهد، طرف مقابل همچنان به دنبال او می آید و او را حمایت خواهد کرد. از سوی دیگر شریک دوم نیز نقش والد را بازی می کند. وی با این کار به نیازهای شخصی خود بی توجهی کرده، از خود استقلال نشان می دهد و به این ترتیب نیازهای فرد مقابل را برآورده میسازد.
ارباب و برده – در این نوع رابطه زوجین بر سر مسائلی نظیر قدرت و اختیار و کنترل رابطه مشکل دارند. همیشه یکی از طرفین از اینکه بخواهد به حرف های طرف مقابل گوش دهد احساس خوبی پیدا نمی کند. تحت این شرایط به او احساس ناامنی بسیار زیادی دست می دهد، به همین دلیل قدری ریاست طلب شده و اداره تمام امور خانوادگی را به عهده می گیرند. طرف مقابل هم که از به عهده گرفتن هر گونه مسئولیتی وحشت دارد، پا فراتر از مرزهای تعیین شده نمی گذارد و کنترل همه امور را در اختیار همسر ریاست طلب خود قرار می دهد.
خواهان و دوری کننده – در این حالت هر دو نفر از صمیمت بیش از اندازه می ترسند، اما باز هم مثل سایر موارد فوق در کنار هم احساس خوشبختی می کنند. توافق بازگو نشده آنها این است که یکی باید دائما در حال تعقیب دیگری باشد. وی همیشه به طرف مقابل غر می زند و صمیمیت بیشتری را از او طلب می کند، این در حالی است که طرف دیگر همیشه به نحوی در حال فرار از شریک خود می باشد. تعقیب و گریز آنها به دور محور یک دایره است.
بت و بت پرست – یکی از طرفین دیگری را مانند یک بت بزرگ می کند و سپس به پرستش او می پردازد. هر دو نفر به طور ناخودآگاه با هم توافق می کنند که این بازی را ادامه دهند.
دو تیپ رایج دیگر نیز در روابط میان خانم ها و آقایون وجود دارد؛ کسانی که در این دو گروه قرار می گیرند معمولاً مشکلات یکسانی دارند و برای حل مشکلاتشان نیز راه حل های یکسانی پیدا می کنند.
کودک در آشیانه– مطمئنم که تا کنون با چنین تیپی برخورد زیادی داشته اید. آنها شبیه به یکدیگر هستند و اغلب لباس های مشابهی می پوشند. سرگرمی های یکسانی دارند و از همه مهمتر از چیزهای یکسانی بدشان می آید. آنها تلاش میکنند تا هر چیز بدی را از رابطه ایده آلشان دور نگه دارند و سعی دارند تا در مقابل دنیای بزرگ و بد خارجی ایستادگی نمایند.
سگ و گربه– ظاهراً به نظر می رسد که بهتر بود این دو نفر هیچ وقت یکدگیر را ملاقات نمی کردند. آنها دائماً بر سر مسائل مختلف با یکدیگر جر و بحث و دعوا دارند. همیشه جبهه جنگ را حفظ می کنند و اینطور نشان می دهند که به هیچ وجه تمایلی به ایجاد صمیمیت ندارند.
شاید احساس کنید که در رابطه شخصی شما قدری از تمام تیپ های متفاوت وجود دارد. همچنان که رابطه به جلو پیش می رود، طرفین دخیل نیز از نظر روحی و روانی رشد می کنند و بدیهی است که الگوی های رفتاری آنها با گذشت زمان تغییر می کند. به عنوان مثال در زمان بیماری و آسیب دیدگی ممکن است طبق الگوی والد و فرزند عمل کنید. همچنین اگر در رابطه خود تولد یک کودک پیش بیاید، ممکن است والدین طبق الگوی رفتاری کودکی در آشیانه عمل کنند.

ارتباط خوب و بد
هر ارتباطی که با دیگران برقرار می کنیم ابتدا به ساکن به منظور محافظت شخصی در برابر ناراحتی هاست. بسیاری از زوج ها تا زمانیکه مسئله ای پیرامون جدایی شان رخ ندهد، متوجه پیوند ناخودآگاهی که با یکدیگر دارند، نمی شوند. همه ما رشد می کنیم و به بلوغ فکری دست پیدا می کنیم. خواستهایمان به مرور زمان تغییر می کنند و نیاز داریم که رابطه مان نیز به مثابه آن عوض شده و با آن تغییرات سازگاری پیدا کنند.
مشکل اساسی زمانی ایجاد می شود که یک یا هر دوی طرفین احساس کنند نمیتوانند عواطف خود را به درستی به طرف مقابل بروز دهند و از الگوهای رفتاری استفاده می کنند که برای رابطه آنها تاریخ گذشته محسوب می شود.
|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در چهارشنبه 19 دی1386  |
 یه شعر زیبا


 

دلم چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما یه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در سه شنبه 27 آذر1386  |
 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد


و معامله به این ترتیب انجام می شود ................


نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!

 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 8 آذر1386  |
 

آتشي در سينه دارم جاوداني

عمر من مرگي است نامش زندگاني

رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم

بيش از اين من طاقت هجران ندارم

كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري

شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري

نو گلي زيبا بود حسن و جواني

عطر آن گل رحمت است و مهرباني

ناپسنديده بود دل شكستن

رشته الفت و ياري گسستن

-كي كني اي پري، ترك ستمگري ،

مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم

گرچه ناز دلبران دل تازه دارد

ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد

اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم

جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم

دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما

آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در سه شنبه 15 آبان1386  |
 هرگز

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...

هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...


هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...


هرگز


هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...


هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...


هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...


به آسوني هرگز  از دستش نده...


شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در دوشنبه 23 مهر1386  |
 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 8 مهر1386  |
 به تو که عزیزترینی

به تو که معنای احساس به تو که عزیزترینی
به تو که عشق رو نباختی یه ستاره رو زمینی
از قدیما گفتی بودی عاشقی مرزه گناهه
هر کی مرزه عشقرو رد کرد زندگیش دیگه تباهه
تو میگی که من تباهم تو میگی پراز گناهم
مرزه عشقرو میشکنم تا بشکنه قلبه سیاهم
حالا من مرزو شکستم قلبه سنگینت تو دستم
میچکه قطره اشکم پس هنوزم زنده هستم
به زلالی صداقت به صداقته رفاقت
دوری عزیزترینو دله من نداره طاقت
بدون از رو سادگیم بود اگه من مرزو شکستم
اما تا آخر دنیا همیشه عاشقت هستم

همیشه عاشقت هستم


 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 5 مهر1386  |
 دعای خیر پدر
این داستان خیلی قشنگه


مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 22 شهریور1386  |
 

با تو زنده ام و برای تو

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در سه شنبه 20 شهریور1386  |
 

عشق يك آسمان باز است و عاشق بودن در پرواز بودن است........

امروز پرواز خواهم کرد...دور خواهم شد از اين خاک غريب...بالهای آگاهی ام گسترده اند...نگريستن اين جهان از افقی دور دست لذت بخش ترين فرايند هستی است...می خواهم از جايی فراتر بر اين جهان آميخته با درد و لذت نظری بيفکنم...آرام آرام بر می خيزم...حس درد تفاوت ...اما فراتر از آن اشياق برای کشف حقايق و عشق بر دانستن...کم کم احساس می کنم از قيد و بند ها رهيده ام...کم کم بر بلند نای آگاهی می رسم...مشاهداتم حيرت آور است...عده ای را می بينم که خنده سر می دهند...همه چيز را به سخره می گيرند...در لابلای خنده هاشان ضجه ها را می توان شنيد...روزگاری بر آنان نام نهليست ( پوچگرا ) می نهاديم...اما اکنون بايد دنبال نام ديگری باشيم...اصلا نام را ول کن!...فقط ببين و لمس کن اين حقايق را...عده ای ديگر در حال گريه اند...با گريه هاشان درياهايی شور در حال شکل گيری است...اينان گريه می کنند و به گمان خود بهترين گردونه ی هستی اند...اما...در فرايند اين هستی بی انتها نقشی ندارند...فقط دريا ها را پر خواهند کرد و در اين درياهای پر از شوری غرق خواهند شد..افرادی که درد عشق را چشيده اند اين گريه ها را می شناسند...روزگاری از اين کلمه ی سه حرفی سخنان زيادی رانده اند...اين کلمه ی سه حرفی فقط در اتاقی زيبا حبست می کند...و اجازه ی فرار از آن را بر تو نخواهد داد...اتاقی با سوراخ هايی که در نظر محبوس نمود دالان هايی بس بزرگ و تو در تو را دارد...اين ها را از بلندای آگاهی آسان می توان لمس کرد...عده ای در آبشخور مساجد و کليسا ها و...خود را اسير ساخته اند...نمی دانند چه می کنند فقط می پندارند هر آنچه می کنند درست است...عده ای را می بينم که مثل کودکان خردسال فقط با الفاظ و مظاهر بازی می کنند...و آن طرفتر ... خيلی دورتر ... عده ای در حال انديشه اند و با انديشه هاشان جهان هستی در حال شکل گيری است...اينان اند که صاحبان اصلی زمين اند درود بر اينان و درود بر زرفنای تفکر

...

در پناه آگاهی

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در سه شنبه 13 شهریور1386  |
 عشق و هوس
خانه اي خالي، آرام
صداي التهاب تن هاي عصيان روي گلهاي زرد، روي حجم لرزان خيال
طعم چاي داغ
پنجره پوشيده
من و تو آويزان، بي حجم
انگشتها بي پروا روي زاويه صورت، كشيده تا انتها
رقص دست
بلندي قامتي در آغوش كوچك آرزو
ديوار، ديوار، ديوار، ديوار
صداي خشكي آب
صداي همسايه
صداي دوره گرد كوچه
صداي پاي پله
صداي هراس!
گم مي شود همه در صداي لبهاي التماس
نه لحظه اي به هوس
كه ساعتها در عشق
مكرٌر
تا مرز ميان عشق و هوس و دوباره از عشق

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در سه شنبه 13 شهریور1386  |
 

به پای تو هدر شدم. یه عمره در به در شدم

همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو

سوختمو ساختم برات .آبرومو باختم به پات

شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو

نازکتر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی

حرفامو کاش میفهمیدی

سهم من از عشق این نبود.

نفس بودی نه یک هوس

هیشکی نبود تو بودی بس

سهم من از تو خاطرس

حالا میای میگی برو

محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من

برنده برگشتم آخه بهت میخندن خوب من

آخه هنوزم بعضیا راستو دروغو میدونن

یه عده عاشق حیله رو از توی چشمات میخونن

گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بزاری

خوب که خراب تو شدم بگی که دوسم نداری

سرم تو کارم بودوبس.سرزده از راه اومدی

گفتم ستاره نمیخوام

گفتی که ازماه اومدی

به پای تو هدر شدم یه عمره در به در شدم

همیشه در سفر شدم........

حالا میای میگی برو

گلی که همه اوراببویندعطرش راازدست میدهد

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 8 شهریور1386  |
 بازی با عشق
زمان در گذر است و این ما هستیم که به خاطره ها خواهیم پیوست

خاطره ها همیشه جاودانه نخواهند ماند ..!!

مانند انسانی که در لجنزار غرور و تعصب  خویش دست و پا می زند  غرق خواهیم شد

سرنوشت چیزی جز وهم و توهم از پیش تعیین شده نیست ..

باری چگونه می توان با عشق و دوست داشتن کسی بازی کرد ..

آیا روزی با دوست داشتن تو بازی نخواهند کرد .......................؟؟؟؟؟!؟!؟ 

  

عبرت واژی است بس غریب و نا مانوس ...

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در جمعه 2 شهریور1386  |
 بوسه
 

                              

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
 بوسه يعني خلسه در اعماق شب
 بوسه يعني مستي از مشروب عشق
 بوسه يعني آتش و گرماي تب
 
 بوسه يعني لذت از دلدادگي
 لذت از شب , لذت از ديوانگي
 بوسه يعني حس طعم خوب عشق
 طعم شيريني به رنگ سادگي
 
 بوسه آغازي براي ما شدن
 لحظه اي با دلبري تنها شدن
 بوسه سرفصل كتاب عاشقي
 بوسه رمز وارد دلها شدن
 
 بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
 بوسه يعني عشق من , با من بمان
 شرم در دلدادگي بي معني است
 بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
 
 طعم شيرين عسل از بوسه است
 پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
 بهترين هديه پس از يك انتظار
 بشنويد از من فقط يك بوسه است
 
 بوسه را تكرار مي بايد نمود
 بوسه يعني عشق و آواز و سرود
 بوسه يعني وصل جانها از دولب
 بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 28 مرداد1386  |
 حرف دل ...

چراغ خانه ام روشن
دلم تنها و غمگين است
شبم از بي کسي انگار
درون کلبه اي سرد است
چه مي خواهد دل تنگم
ميان کوچه هاي شب
ميان آن همه ترس و
ميان آن همه وحشت

ميان آسمان انگار
پرنده مات و مبهوت است
زمين از ريزش باران
پر از اشک و غم و درد است
هميشه در دلم بوده
کمي آه و کمي حسرت
درون حلقه چشمم
نشسته آدمي دلسرد

من از ديوانگي امشب
پر از شوق و پر ار شورم
پس از اين عالم مستي
خوب ميدانم که نالانم

 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در دوشنبه 22 مرداد1386  |
 عشق
عشق یعنی انتظار و انتظار

                                    عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

                                    عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

                                    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی لحظه های التهاب

                                    عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

                                    عشق یعنی آب بر آذر زدن

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در پنجشنبه 11 مرداد1386  |
 نمیدانم . . . !

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را


این درد که در شعر من و جان من است
رنجیست که از دوری جانان من است
اندوه من اندوه خور و خواب نبُود
غمهای من از تنگی زندان من است

 


|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در سه شنبه 2 مرداد1386  |
 
همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه ی دلکش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد،
روی اين آبی آرام بلند،
که تو را ميبرد اينگونه به ژرفای خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده ی جام؟
که تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن مينگری؟

- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبی آرام بلند،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
من به اين جمله نمی انديشم.
من مناجات درختان را ، هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه ی کوه،
همه را می شنوم؛ می بينم.
من به اين جمله نمی انديشم.
به تو می انديشم.
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می انديشم.
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان!
تو بيا،
تو بمان با من ،تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو، جای همه گل ها تو بخند.
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ،تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همين يک نفس از جرعه ی جانم باقی است!
آخرين جرعه ی اين جام تهی را تو بنوش !

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 31 تیر1386  |
 
دل من
 
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوارو دري
که تو هرروز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هرروز به آن مي نگري
دل من راديدي؟
ساکن کفش تو بود
يادت هست؟
 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 31 تیر1386  |
 
تقدیم به کسی که هیچوقت نفهمید چقدردوسش دارم  
دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست... آن روز که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی نهاد...!     تانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق، خود را در پستوی زمان تنها حس می کنم...
چشم هایم دیگر از آن من نیستند... هیچ نمی خواهند... جز تو!   هیچ نمی بینند... جز تو!
دست هایم... به امید نوازش پلک هایت با من همراهند...!
و پاهایم... نمی دانم مرا به کجا می برند... شب هنگام در جستجوی تو، مرا به دل سیاهی می کشانند...!
بند بند وجودم به انتظارت نشسته است...
کاش بیایی و مرا از این التهاب رهایی بخشی.....!

 
|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 31 تیر1386  |
 
تو که فکر جدایی کرده بودی خیال بی وفایی کرده بودی

                                         چرا با این دل خوش باور من تو قصد آشنایی کرده بودی

 هیچ چیز بدتر از این نیست که یکیو که دوستش داری بهت بگه که دیگه هیچ احساسی بهت ندارم.

چرا؟!

دست تقدیر منو دوباره اینجا آورد....همونطوری که اونو سر راه من قرار داد....

خدایا چرا آدما رو اینجوری آفریدی که اینقدر به هم وابسته باشن.چرا یکیو با یک نگاه بد بخت میکنی؟

شاید اینم تقدیر منه که اینجوری نوشته شده.شاید من اینجا باید زیر پای تو له بشم تا عبرتی بشم برای خودم که اگر یه روزی توی چشمای کسی نگاه کردم دیگه به معصومیتش توجه نکنم و همونجوری باشم که تو بودی.

تو با اومدنت روشنایی رو به زندگیم آوردی و با رفتنت منو توی ظلمتو سیاهی تنها گذاشتی.کاش هیچوقت چشمامو باز نمیکردمو این روشنایی رو نمیدیدم.میدونم اینا برات یه مشت چرت و پرت اما تو فکر کن من دارم این چرت و پرتارو برای دل خودم مینویسم که حرفام توی دلم نمنونه.اینم خودت یادم دادی.اون روز که اینجارو ساختم اینقدر دوست داشتم میخواستم یه جوری به همه بگم که چقدر دوست دارم.اما افسوس شاید همه منو درک کرده باشن اما خوت هنوز باورم نکردی.

من فکر میکنم که اینم بلاییه که خدا برای کارای بدم سرم آورد.همیشه که عاشقا به عشقشون نمیرسن همیشه که هر دوتاشون همیدیگرو دوست ندارن.تا بوده همین بوده که یکی یکیو دوست داشته اما اون یکی ازش بدش میومده و همیشه در حسرت خشکلترینش بوده.من خودم به این نتیجه رسیدم که دیگه به کسی نگم دوست دارم تو هم نگو.

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در یکشنبه 31 تیر1386  |
 
درمن این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز...
در تو دمسردی پاییز - که چه ؟
حرف را باید زد ! درد را باید گفت
سخن از مهر منو جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟ وجدایی با درد ؟
و نشستن در بهت و فراموشی - یا غرق غرور ؟!
سینه ام آیینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آیینه بزدای...غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازد
تو اینک مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشی ها بسپارد
مگذار که مرغ سپید دستت
دست پر مهر مرا ...سرد و تهی بگذارد .


ای کاش کودک بودم
تا بزرگترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم
تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب
داشته باشم
ای کاش کودک بودم
تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه ی مادر
همه چیز را فراموش می کردم ...


زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا ...
مانده ام زنده هنوز... ؟
گهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم :
آن که جانم را سوخت...یاد می آرد از این بنده هنوز ؟
سخت جانی ام را بین که نمردم از هجر...
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم ... هستم
پیش چشمان تو شرمنده...هنوز
گرچه از فرط غروراشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که :
از دل برود یار ... چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی
لیک ... دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما....همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی ست
آتش سرکش و سوزنده هنوز...

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در شنبه 30 تیر1386  |
 " وفای شمع "

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

" رهی معیری "

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در شنبه 30 تیر1386  |
 

اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم.

یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره

اما حالا...

کو؟ کجاست؟

کو اونی که می گفت بدون من می میره؟

می دونی چیه؟

دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم زندگیمو واسش بدم.

حتی قطره های اشکمو ندید

همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می کنی و این اشکا رو

گونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام

گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.

منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم روش آخه می گن این

جوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده.

ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته دیگه نمی بینمش.

پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلورو نشونش بدم و بگم:

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی

 

|+| نوشته شده توسط محمد و مژگان در جمعه 29 تیر1386  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog