تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 نگاهم کن ...

نگاهم کن که من رو به سقوط ام
نه این منی ست منی که رو به روت ام
بذار همه ببینن اسمونم بی فروغه
بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن یه کاری کن نگو سهم من این بوده
نذار از هم بپاشم من از این تکرار بیهوده
یه کاری کن یه کاری کن که می ترسم از این اوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ای یار
این منم پرشکسته خسته ی خسته
از خودم بیزار پر و بال شکسته
ببین اسیر بن بست جنون ام
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم
نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 11 شهریور1388  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog