چراغ خانه ام روشن
دلم تنها و غمگين است
شبم از بي کسي انگار
درون کلبه اي سرد است
چه مي خواهد دل تنگم
ميان کوچه هاي شب
ميان آن همه ترس و
ميان آن همه وحشت
ميان آسمان انگار
پرنده مات و مبهوت است
زمين از ريزش باران
پر از اشک و غم و درد است
هميشه در دلم بوده
کمي آه و کمي حسرت
درون حلقه چشمم
نشسته آدمي دلسرد
من از ديوانگي امشب
پر از شوق و پر ار شورم
پس از اين عالم مستي
خوب ميدانم که نالانم
|
+| نوشته شده توسط
محمد در دوشنبه 22 مرداد1386
|