تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی - حرف دل ...
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 حرف دل ...

چراغ خانه ام روشن
دلم تنها و غمگين است
شبم از بي کسي انگار
درون کلبه اي سرد است
چه مي خواهد دل تنگم
ميان کوچه هاي شب
ميان آن همه ترس و
ميان آن همه وحشت

ميان آسمان انگار
پرنده مات و مبهوت است
زمين از ريزش باران
پر از اشک و غم و درد است
هميشه در دلم بوده
کمي آه و کمي حسرت
درون حلقه چشمم
نشسته آدمي دلسرد

من از ديوانگي امشب
پر از شوق و پر ار شورم
پس از اين عالم مستي
خوب ميدانم که نالانم

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 22 مرداد1386  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog