تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی - بازی با عشق
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 بازی با عشق
زمان در گذر است و این ما هستیم که به خاطره ها خواهیم پیوست

خاطره ها همیشه جاودانه نخواهند ماند ..!!

مانند انسانی که در لجنزار غرور و تعصب  خویش دست و پا می زند  غرق خواهیم شد

سرنوشت چیزی جز وهم و توهم از پیش تعیین شده نیست ..

باری چگونه می توان با عشق و دوست داشتن کسی بازی کرد ..

آیا روزی با دوست داشتن تو بازی نخواهند کرد .......................؟؟؟؟؟!؟!؟ 

  

عبرت واژی است بس غریب و نا مانوس ...

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 2 شهریور1386  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog