تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی -
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 

عشق يك آسمان باز است و عاشق بودن در پرواز بودن است........

امروز پرواز خواهم کرد...دور خواهم شد از اين خاک غريب...بالهای آگاهی ام گسترده اند...نگريستن اين جهان از افقی دور دست لذت بخش ترين فرايند هستی است...می خواهم از جايی فراتر بر اين جهان آميخته با درد و لذت نظری بيفکنم...آرام آرام بر می خيزم...حس درد تفاوت ...اما فراتر از آن اشياق برای کشف حقايق و عشق بر دانستن...کم کم احساس می کنم از قيد و بند ها رهيده ام...کم کم بر بلند نای آگاهی می رسم...مشاهداتم حيرت آور است...عده ای را می بينم که خنده سر می دهند...همه چيز را به سخره می گيرند...در لابلای خنده هاشان ضجه ها را می توان شنيد...روزگاری بر آنان نام نهليست ( پوچگرا ) می نهاديم...اما اکنون بايد دنبال نام ديگری باشيم...اصلا نام را ول کن!...فقط ببين و لمس کن اين حقايق را...عده ای ديگر در حال گريه اند...با گريه هاشان درياهايی شور در حال شکل گيری است...اينان گريه می کنند و به گمان خود بهترين گردونه ی هستی اند...اما...در فرايند اين هستی بی انتها نقشی ندارند...فقط دريا ها را پر خواهند کرد و در اين درياهای پر از شوری غرق خواهند شد..افرادی که درد عشق را چشيده اند اين گريه ها را می شناسند...روزگاری از اين کلمه ی سه حرفی سخنان زيادی رانده اند...اين کلمه ی سه حرفی فقط در اتاقی زيبا حبست می کند...و اجازه ی فرار از آن را بر تو نخواهد داد...اتاقی با سوراخ هايی که در نظر محبوس نمود دالان هايی بس بزرگ و تو در تو را دارد...اين ها را از بلندای آگاهی آسان می توان لمس کرد...عده ای در آبشخور مساجد و کليسا ها و...خود را اسير ساخته اند...نمی دانند چه می کنند فقط می پندارند هر آنچه می کنند درست است...عده ای را می بينم که مثل کودکان خردسال فقط با الفاظ و مظاهر بازی می کنند...و آن طرفتر ... خيلی دورتر ... عده ای در حال انديشه اند و با انديشه هاشان جهان هستی در حال شکل گيری است...اينان اند که صاحبان اصلی زمين اند درود بر اينان و درود بر زرفنای تفکر

...

در پناه آگاهی

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 13 شهریور1386  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog