تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی - اسكله...
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 اسكله...

اسکله ی ناز چشات حریم امن قایقم

تو ساعت یه ربع به عشق عقربه ی دقایقم

گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم

هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم

تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو میکشم

ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم

آی قصه ی بی سرو ته شعر بدون قافیه

برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 2 اسفند1386  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog