دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم
بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند
خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم

|
+| نوشته شده توسط
محمد در یکشنبه 8 اردیبهشت1387
|