تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی -
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 

دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدند
جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم
بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند
خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 8 اردیبهشت1387  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog