تبليغاتX

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم *** زپایم باز کن بند گران را کز این سودا دلی آشفته دارم

عشق و زندگی -
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي.....خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
 

هيچكي نميتونه بفهمه كه دلم از چي گرفته
هيچكي نميتونه بفهمه كه صدام از چي گرفته
هيچكي نميمونه تا با من توي راهم همسفر شه
آخه ميترسه كه با من ، با دل من در به در شه

هيچكي نميدونه كه چشمام چرا هميشه خيسه خيسه
چرا هيچكي حتي يه نامه واسه من ديگه نمي نويسه
هيچكي نميدونه كه قلبم تا حالا چند دفعه شكسته
هيچكي نميدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو كلبه ي سوت و كور و تاريك  قلبم خورشيد كه جا نميشه
ميدونم اگه تا لحظه ي مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 22 شهریور1387  |
 
 
بالا
Google
Web Our Weblog